برگی از یک خاطره...

24w5zde.jpg

فکر خرید  یک چراغ مطالعه،  خیالم  را  به  گذشته  ی  دور ِ  دوران  نوجوانی  ام  پرواز  داد."خانه  ی  کوچک  پدری"...

فضای  محدود  خانه  و  شاید  سکوتمان  در  بیان  خواسته  هایمان  سبب  میشد  همواره  برای   بدست  آوردن  هر  چیز،  مدتها   صبر  کنیم.سومین  فرزند  پس  از  برادرانم بودم.

روزی  برادر  بزرگترم  با  چراغ  مطالعه  ای  قرمز  رنگ  به خانه  آمد و در  فکر  کودکانه  ام  بهترین  وسیله  ای  بود  که  میشد  با  آن  شاگرد  اول  کلاس  شد! و  چه  می دانستم  که  برای  بدست  آوردنش  چهار  سال  باید  صبر  کنم؟!  زمانی که  او برای  ادامه  ی  تحصیل  از خانه  ی  پدری  هجرت  کرد و  همه  ی  اموالش  را  به  ما  سپرد.

 اموالی  که  پس  از  او  به  برادر  کوچکترم  رسیده  بود.او نیز   پس  از  مدت  کوتاهی  از  ما  دور  شد.نبودِ  او  تنهایی  ام  را  عمیق  تر  و  اندوه  نا  شناخته  ام  را  افزون  تر  کرده  بود.اما  با  این  وجود ،سخت دلخوش  بودم.  چرا  که  میتوانستم  بی  دغدغه  و حضور  رقیب  با  چراغ  مطالعه  ی  قرمز  رنگم  درس  بخوانم!!!!!!!!!

گوشه  ی دنج  اتاق  بزرگی  که با پنجره   ای ،به  درخت  همسایه  و  آسمان  منتهی میشد.رادیو  ضبط کوچک وفرسوده ای که  همه ی  عشقم  شنیدن برنامه ی "راه شب" بود. میز  تحریر  کوچکی که  پشت آن وقت مطالعه قوز نمیکردم.بخاری برقی چهار شعله ای که گرمی بخش ِ شبهای سرد ِ جیره بندی نفت و نبودِ گاز بود...

شبهایی که در آرامش ِ خانه ی پدری،از راه پنجره و از کنار ِ درخت ِ همسایه، به ابرهای آبستن ِ باران، چشم میدوختم و نور قرمز رنگ بخاری صورتم را ملتهب می کرد ، به موسیقی آرام برنامه ی دلخواهم گوش می سپردم .آهسته پلک هایم فرو می افتاد وخود را به دست رویا می سپردم که خیالم را با خود به آینده بَرَد.گویا خیال بزرگ شدن در سر داشتم!... 

 

/ 8 نظر / 28 بازدید
شايان

عالی است نوشته تون

علي

من جات باشم مي رم يه چراغ مطالعه قرمز كپ همون چراغ را از ير سنگ هم كه شده مي خرم و ... مطالعه اگر نشه كرد تدعي خاطره هاي شيرين اون روزها كه ميشه....

سوگند

سلام مهراوهء عزيز. چقدر دلتنگت شده بودم! منهم مثل شما مدت مديدی بود که نبودم و حالا که اومدم اين آخرين پستت رو خوندم و حال و هوای دوران کودکی و روزهای از دست رفته اندوهگينم کرد... بسيار زيبا بود. موفق باشی عزيزم

مهربان

متفاوت نوشتی؟ و البته زيبا مثل هميشه فدای تو عزيزم دلم برات خيلی تنگ شده

مسعود جعفری

سلام.... اين نوشته همون آرامشی رو داشت که در خانه ی پدری بود و رنگ نوشته مثل رنگ سرخ چراغ مطالعه دوران کودکی بود... آرام و سر به زير.... عميق و ممتد... زيبا و تاثير گذار... ...

فرياد

سلام بسيار قلم توانايی داريد اصلا فکر نميکرم که قلمت به اين رسايی باشه...من که لذت بردم از اين نوشته ها.